خرید بک لینک
جنگ اين عالمِ فتانه بر سرِ عشقِ تو بودسازِ اين دلِ فرزانه به رَهِ عشقِ تو بوداين شعر ناموزونِ دلم همه روز با تو سخن داردسحرگهِ اين ماه مولود با من رازِ نهان داردپس از آن هجرِ سفر امروز به ديدارِ تو نائل شده اممشتاقانه و مستانه از اين عشق به دلت واصل شده امسر به رويِ دل پر مهرِ يار بهر آسايش خواهم گذاشتدل به سويِ لطف دست يار بهرِ نوازش خواهم گذاشتآشوب دلم تندتر از آشوبِ اعماقِ صدايت لرزانِ دلم تندتر از سنگينيِ رفتار و نگاهتپشت ديوارِ وصال غم و اندوه و هراسدوره كردند مرا، تنگ و خاموش شود بهرِ تقاصمن تا به ديدارِ تو نائل نشوم پاي در گور نذارم من آتش كوروش و كمانش هيچ به خاطر كه ندارميا رب بِشنو اين دردِ دلِ عاشقِ بيمارِ ديوانهِ پري رابرسان معجزه يِ عشق تا بيبينم آن ماهْ پري رامن در آن كوچه ي خلوتِ خاموش منتظرِ يار نشستماگر آن رخ زيبايش نمايان نشود من چو يك بيدِ شكستماي خالقِ زيبايي تو كه از روز ازل توي تنهايي نشستيمنم هم درد شدم، هم كاسه ي عريان از هر جانب هستيتو فقط داني كه اين دردِ افسونگري يار به چه راه است مداواتا كي كنم من صبر ، نيست در عُمقِ وجودم توانِ مدارا #گلستانِ ابي لي # ٢٠روز

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:25

شبنم از زُلفِ پريشانِ سياهِ يارِ من جاري شده استسخنِ هر دم كلامم در زبان، مملو از واژه ي آري شده استآميخت آن هُرمِ الماسِ تن سوزِ نفس هاتبا زلالِ زمزمِ رگ ها، در محضِ هوس هاتيار من زيبا رخ است، همچو تك برگِ زيتونآن زمان تُندي كند، همچو باران مي شوم بي تاب و حيرونسر به بالينِ زمين خواهم زد ، تا به تنگ آيد دلاسر به پا كوبم چنان تا خاك بشكافَد دلِ تنگِ مراآن بلورِ شيشه اي، طالعِ زيبا كِشَد بر پوستِ خاكآن شكست باشد، قبل از تپش يك ريشِ پاك #گلستانِ ابي لي # لمسِ زندگيِ ابي لي #١٤روز به تولدت

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:25

نم نمِ باران به زُلفِ يار همچو شبنم شده استدر وصفِ وصال، برگِ خزانم شَبْدر شده استبَه چه شيرين و گواراست اين شبدر و شبنمبا آمدن فصلِ بهار غم و اندوهِ دلم ،آن شب رفتدر فصلِ خزانم بيد مجنونِ دلم پريشان شدهآن شبنمِ زلفش به تنم يار و آتش به ريشان شدهدر طالعِ بختِ آذرِ فصلِ خزان ،عطرِ بهار مي رسدآن گرميِ عشق در اوجِ سرما به آرزويِ محال مي رسد #گلستانِ ابي لي # ١٣روز به تولدت

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:25

من به شوق عطر تن نرمِ تو گرفتار شده اماز سِحرِ گفتارِ عشق تو ، من اَسرار شده اممي رساند مرا جادهِ زردِ پاييزي به وراي جنگلِ سبز تنتافسون آرزويم مي كشاند دست، به روي ساحلِ درياي دلتسخن از هستي و وصل شدن به رَهِ بي پايان عشق استيادگاري در خاطرِ ما اولين بارِ سفرِ درياي عشق استمي جوشد شور از تنِ اين شب به هنگام حضور تو ميزند پَر اين دلم بهر تمنايِ چالوس چشماي ناز تو يا رب مي سپارم دل و جانم پايِ اين عهد و وصالفرياد و فغان دلم همه ياراست در اين ايامِ بي مثالهستي و نيستي اين تنِ خاكي در اين عشق نهان استگر يار نخواهد شورِدريا،شوقِ جنگل همه وَهم و مَحال استآسمان صاف و پاك ازين عشق رَه به خورشيد دارد دست والايِ عشق تو بر تن بيمارم رازِ بي نهايت داردمن دراين آغوشِ تو هر دم و هر لحظه جان تازه خواهم يافتدر نرمينه ي لطف تنت من وصالِ ابدي را خواهم يافت از ازل وصل دلم به شمارِ نفسِ گرم تو و اين آغاز نداردبا شور و شعف همراه دلت گشتم و اين پايان ندارد #گلستانِ ابي لي #١٣ روز به تولدت

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:25

لَيل و نهار من تويي، مونس و جان من توييدر اين سراي بي كسي همدم و يار من توييگر تو نباشي در برم ،اين كالبد جان من تهياز وصل نگاهت به نگاهم آسمان ميدمد عطر نوييدر خلاءِ اين فاصله ها يك يار است و آن يار توييمن مست چشمان خمارت شده ام، آن جام توييمن فراتر شده ام از مجنوني مجنون كه آن ليلي توييمن زنم گُرزِ گران بر سر كوه جهان كه آن شيرين توييگر در جهان به ميزان،عشق بِسَنجَند آن عدل توييگر در آخرين دم سخن برلب گشايم آن حرف توييدر روز و شب و مه و افلاك آن خورشيد فروزان توييسر به خَمْ كج ميكنند كائنات، چون اشرف خلق توييتو بدان گر در پيري بميرم آن يَد و آن مُنجي توييمن ستايش ميكنم آن عشق را چون خالق تويي #گلستانِ ابي لي #١٢ روز به تولدت

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:25

اي باد صبا، من آن رهگذرِ خسته و بي سامانماز تبِ دوريِ يارم به كنارم، شب و روز نالانمشب بي پايان و صبح بي آغاز زوال است روالچون قاصدكي سويِ يارم بر صبا هستم سوارسر به بيابان من نهادم سر به تنازِ چالوسِ تنشسر به جنگل ها نهادم سر به امواجِ دريايِ بَرشخاطرِ ايام در اذهانِ ماسحرگاهِ دل انگيزست و بسخيره چشمانِ ما به افُق در تهِ دريا و هيچ ست و بسيك برقِ نگاه و يك تنگِ دلِ درويش و سادهآنقَدَر مست شدم، گويي نوشيده باشم صد جام بادهنرمي دستانش به تنم وصفِ قصرِ مرمري باشدعطرِ تنِ تنازِ بهارش به مشامم گلِ مريمي باشدبي آنكه بدانم به چندست شب و روز بيداريِ منغافل از آنكه بدانم به چونست اين بيماريِ من كرده ام تسبيحِ اين روز و شب و ساعت و ايام راتا شود ديده به ديدارِ رخِ ماه رُخم آن يار را وصفِ احوالِ من با وصلِ أو تنها به معنا مي رسدگر نباشد وصله اي در بينِ ما جانم به پايان مي رسد #گلستانِ ابي لي # ١٢روز به تولدت

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:25

ديده به ديدارِ تو پَر ميكشد در قهرِ فلكتو به حاصلِ زيبايي و ماهرخي گشتي ملكمن تو را در گوشه كنارِ اين دايرهِ دوّار بِجَستممن تو را در جوشش آب، بر رويِ صبا بجستممن خيرهِ چشمانم به رويِ پُر نورِ و سرايِ تو بستمگر كور شوم با آهنگِ خوشِ آن لحنِ صدايت برقصمگر فِكند افلاك به اَدراك، قُل و زنجير و گره و تابباز من رسانم صدايِ صامتِ فرياد مجنوني به خاكاي خالقِ هستي، گر تو هستي پس بزن دستيكه زيبايي دنيا در جامِ شرابِ چَشمِ يارم ميكند مستيآتشِ مژگان به تابِ زُلفِ يارم ميكند طوفان به پاعطر يارم مي رسد به مشامم، ميكنم از هستي وداعمن براي وصلِ يار هرچه دارم ميدهم با جان و دل سويِ بهاءدست يار به وصلم برسد من رسم به آرزوهاي محال #گلستانِ ابي لي #١١ روز به تولدت

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:25

بسته شد طالعِ قلبم بر درِ دولتِ سرمست حضورتسهل گشت دشواريِ اين ره با شوكت خاك قدومتعاقبت اين ره پر آشوب و شَرَر به سوي معراج استخدا با شور و نور عشقِ ما به سوي اعجاز استتابشِ نور رخِ مه گونه ي تو بر من ساعت و ايام ندارداز ازل تنيده عشقت بر دلم و اين پايان نداردمهر و عشق دلِ من بر دلت در اين دهر افسانه شودهر كه در انكار عشقت به درآيد بيچاره شودتقدير قلب من به شوق چشمان سياهِ تو تدبير شدستخواب روياهاي ايام ديروز وامروزم به دست تو تعبير شدستدگران آشفتهِ خيال ،گره بر بخت زلفت بزنندندانند تو محصور مني ، نتوانند به غارت ببرند #گلستان ابي لي #١١ روز به تولدت

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:25

همسان به لب آورد آن جامِ عسل رادر اشك به آخر برساند آن روزِ ازل راگر به مهرش برسم دست به گنجينه اسرار شومتا ببندم وصله ي خود را به او شايد كه ارباب شوممن كه عريانم و طوغيان مي كند هر دم دريايِ تنممن كه آشفته حالم، عطر تنازش فرا باشد زِ سَرمز سَبو آورد بر جاريِ چشمه كه لبْ تشنه شدمبر قلبِ رغيبان بزنم تير، حال كه من دشنه شدممن تا نرسم به پابوسِ مقصودِ دلِ عاشق ديوانهِ خويشنكنم ترك من اين راهِ دور و فرازِ قله و بيراهه و پيششده ام مست با حالِ خراب سر بر شانه ي افلاك نهادمبي واهمه در سرديِ ايام ، گويم كه در آغوشِ بهارمرقص دستِ پاييز بر زُلفِ غريبانه يِ يارم بِخَزَدهُرم نفسِ يارم به تنِ تشنه ي جانم حسِ افسانه دهد بي كرانِ دستِ يار همچو دربا سَر به طغيان مي زند آوازه ي عشقِ ما در افلاكـ كه هيچ ، سر به دنيا مي زند #گلستان ابي لي #١٠روز به تولدت

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:24

سراسر دلِ ديوانه همه از عشقِ تو لبريز شدستگلشن از بوي گلِ رويِ تو مست خيز شدستبهاران نيست اما همه يِ دهر رنگينِ نفس هاي تو استپاييزهِ و سرما،اما دل من گرم تَر از شراره هاي آتش استمستي چشمانِ تو با جام نفسِ گرم دلم پيوند خُورَداين دو عالم بر هستي اين عشقِ گران سوگند خُورَدباده يِ عشق بنوشان كه اين ايام به كامِ ماستزيبايي و محشوريِ اين باديهِ عشق زِ راه ماستتا هفت جهان پايِ دارِ پايدار است ديوانه روي توأمتا هفت سما بر زمان برقرار است سر به سوداي توأمگر بچرخد دواّرِ دوران به عكس من به دنبال توامگر بميرم از عطش در قعرِ دريا، من باز به همراه توام من قسم دادم آن سيمرغِ زيبايِ زمين را به فلكـتا كه افسار كنم، تا كه پرواز كنم برسم به آغوش مَلَكـتا دَهَمَش آن ققنوسِ زرين نشان را ارمغان رهكه از درياهاي دوردست آورده ام شاه ماهي مَهمن كه از جور اين اطلس سر به حيران ميزنمعاشق نوپا و كهنه سال هر دو سر به بيابان ميزنندآن دستِ اقاقي بر زُلفِ پريشان يار بكشد حسِ نوازشگر نرسم به آغوش تنِ يار خواهم ايستاد برچوبه ي دارِشگر به ديدار يارم نائل شوم دَهـَم آن روزي خلقِ بزرگتا كه باشد يك تار موي يارِ ماهرخم را

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:24

حُزن و اندوهِ دلم بي تو سر به افلاكـ رِساندزمستان و خزانِ بي دريغِ تو مرا به اَهلاكـ رساندعهدْ اين است كه تو در رَهِ مقصود همراهِ دلم باشيمَلَكـ باشم من در اين عشق كه تو تاجِ سَرم باشيبي تو من رِندم و حيران نَرَوَد از سرت آن عهدِ گرانآرزويم همه اين است تا برسد روزِ آن وصلِ گران سراسر عالم و هستي به پايِ اين عشقْ بيدار است همه جان و تنم يكجا و يكدم در راه اين دلِ بيمار استهر سپيده دم من به انتظار صداي بي مثالِ يار بِنْشَستممن به لطفِ تنِ نازِ تنت در جنگِ عالم فَتانه از پا نَنْشَستمآفتابِ جمالِ يار من بِتارآيد جورِ اهريمنِ دَهر راآتشگونِ عشقِ يار من بِسوزاند رقيبانِ دونِ زَهر را من تو را والاتر از همه يِ عالمِ هستي خواهَمَت اين كفر نباشد كه تو را خالقِ هستي خوانَمَت #گلستانِ ابي لي #٨ روز به تولدت

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:24

حال كه اَفلاكـ واَهلاكـ واَدراكـ و اَفكارت درگير من استتو بدان اين اطلسِ زيبا به زَرّين، همه بازيِ من است تو كه در دِلبري و دِلخَري و مَلَكـ بازي، از همه والاتريتو خلق نمودي آن اطلسِ آرزوهايِ مَحالم را در بالاتريندر اين بازي ، تنم مملوءِ از مرواريدِ مژگان تو شدتو به سر تاجِ مَلَكـ داري و دلِ ديوانه يِ من نگهبانِ تو شد من به پيمانم نَزنم چوب، كه أهريمن از نامِ تو ياد كنندمن بِبَندم آن سيمرغِ زيبايِ آفرينش را كه مِهرآزاد كندچَنگ رِندان دور كنم از دامن زرّينِ يارم تا نباشد دُزدكي تا نَدُزدند از دستانِ عريانِ منِ عاشقِ رويِ ديوانهِ پري من از اين هاوَنگِ پرُرنگ و پُرآهنگِ ايام بِجَستم به بُروننَخُورم حُقّه يِ دورانِ دوّار كه زَنَد چنگ به دلم از عُمقِ دَرونمن تيز شوم، هيز شوم، همرهِ باران با اشكـ خيس شوم اين خيسي مژگان به شوق است با دوريِ ديدارْ،من هيز شوم اين وصلِ مباركـ به تباركـِ خالقِ هستي شده استمن شُكر كنم كه رُكن ، حال و هواي مستي شده است #گلستانِ ابي لي # ٨ روز به تولدت

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:24

من در أين يومِ مباركـ بر فرازِ قلهِ مقصود، سخت ايستادممن درآن جمع بزرگان برايِ پيروزي، ريشِ دلِ عريان دادم از اين بالا پيداست ابرهاي بي نفس، آن ققنوسِ بي قفسمن تا أبد خواستم وصلِ يارم را براي دل نه از روي هوسدر اين شهرِ شلوغ ديده هر چه به بام شدست دام شدستاين آدمِ بي تار و بيمار،فقط با نفعِ بهِ سودْ اندكي رام شدستمن و طومارِ دلم اگر باز گشايد،فرهاد و مجنون كه هيچمن در راهْ خطر كردم و راهِ بيماري به پيش من آن سيمرغ را كه ديدم، به دَشتستان و كوهستان رسيدممن آن نفسِ گرمِ دلم را در رهِ وصلم به تن يار دَميدَمآن زلفِ گره خورده يِ يار بر درِ دلِ بيمارم نشستهآن سحر و جادو و اَسرار در آن گره بر جانِ يارم نشستهتو رخِ زخم خورده و دست عريان مرا با ديدهِ دل بنگراين تنِ من در رهِ تو پاره و مردانه شد ديده به سَربنگر #گلستان ابي لي #هديه ي تولدت

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:24

اين ايامِ مباركـ به فَجر ارزانيِ مهرِ يارم باشداين جامِ آغشته به زَر فداي زلفِ يارم باشدبا جامِ زرين دلت من شهره ي آفاق شده امبا ققنوسِ عريانِ تنت من سلطانه ي آزاد شده امبي گمان در بزم عريانِ رهِ بي پايانِ عشق همتا نداريخُلفِ وعده مَسلكـِ راه دلت نيست و عهدِ يكتا دارياين آهِ نفس گيرِ دلم همهِ اين رقيبان را به اهلاكـ رساندموجِ بيماريِ دريايِ اين عشقِ دلم تو را به افلاكـ رسانداز روزِ ازل مهرِ نرمِ دلت بر رؤياي بَختِ تنم گره خوردَستپادشهِ عالمِ رؤياي دلم با تو به حقيقت پيوستشادي و شورو شعف همه از بيتابيِ روي زيباي تو استمه و دَهر و فلكـ همه آگه به بيداريِ يكتايِ عشقِ تو است #گلستان ابي لي # ٤ روز به تولدت

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:24

از پُر شوري و برقِ دل انگيزِ نگاهت من تو را سلطانه يِ عشق نام نهادممن با افسونگري و دلبري تو همچو كودكـ، پاي در اين دنيا نهادمآرزو دارم شبِ بيكرانِ دريايِ دلت مهتابي باشدپايان اين قصه يِ وصل من و تو ،آن روزِ بهاري باشدفقط آن بوفِ كورْ بيداريِ شبم را ديد و بس، كَس ندانستآن سويِ چراغي كه پروانه يِ شبتاب براي دل داشت شبانستآن بال و پرِ پرنده ي طاووسِ زيبا كه به پيري رسيد چيده شدستمن ندارم قلمي تا كه خورشيدي پديد آرم شب به روز چيره شدستشب به روز، ماه به رخ مي كشد و آن گردني و انگشتري پُرستارهروز به شب نقاشيِ يكـ خورشيد و علف زار و بهارهِحال كه اين رخِ زيباي تو در اطلس دَوّار پديدار شدستمه و خورشيد كه هيچ ، به مُژِگانت قسم كفر نباشد كه خدا هم بيمار شدست #گلستان ابي لي # ٤ روز به تولدت

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:24

اين باغچه يِ اشعارِ وصلِ من و او بداهه يِ لحن چلچله هاستبلبل چنگ زند بَر تارِ صدايش تا بسازد جمله اي از عشق و آغاز اين رسمِ من است كه تو خواني و نداني كه به كِي مدهوش شديتا ديده گشايي تو به ايام، نداني كه در روز چو شب مَه پوش شدياين سَبكـِ من و افكارِ دل انگيزِ نگارم شُد و بَساين راه من و قُدومِ تنها يارِ جهانم شُد و بَسمن و او ما شديم، در اين اطلسِ ناموزونْ همراه شديممن شب به صبح كردم و او صُبح به شب هَمگام شديم من ابي بودم و او ليِ الهه يِ جهان سلطانِ اشعار شديماين ره كه تو خواني يك نهال است بَر صورتِ افلاكـچون بِرسي به زيباييِ اين نهالِ زيبا غرقْ شوي درونِ ادراكـاين افلاكـ و ادراكـ واهلاكـ سَرخوشَن از زيباييِ عشقاين وصلِ من و يار در اين باغچه پيچيده شُدست به رُكنِ بهشتحال ابي لي بوستان و گلستانِ اشعارِ وصلِ يار است و بسهمچو تو باز ندانستي زِ اشعارِ كهن به نُو رسيدي و بس #گلستان ابي لي #٣ روز به تولدت

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:24

اين شهرِ شلوغ تا لَبالب همچو گلويِ من پُر از دود شُدستمن بَر قله يِ راهم بِنشَستم و بينم تار و پودِ خاكش، پودر شُدستصداي آهن و سنگ همچو تيشه به ريشه زَخم كُندحال بركه و پيچكـ و اَفشونِ بيد نباشد تا بلبلي رقص كُندحال در خلوتِ افكارِ من و يار قُقنوسِ زيبا پَر مي كِشدبا لحن خوش آهنگ و ظريفش آوايِ عشق سَر مي كِشددر اين بركه يِ خاموش آن قويِ سپيد با ناله يِ سودا پَر مي زندآن پير بوفِ كورِ ما بَردرختي آهنگ ناقوس سَر مي زندباز هر چه مي انديشم صدايِ مُبهمِ آب تُندتر از بادِ صبا بوداين دو طوفان مي كنند، باد و باران و خُروشانه يِ رودهر سه از زيبايي و بيداريِ اين اطلسِ دوّار شدندگر سه همراه شوند، زمين و افلاكـ دچارِاهلاكـ شوندمردِ پيروزِ ميدان چون بيدِ كُهنسال سَر به خَم دارد گر بخواهد هر كسي برگِ زيتونِ ميدان را، اشعارِ مرا زِ بَر دارد زخمِ زبانهايِ من و زخمِ بيانهايِ من سبز تَر از شاخ و تَر يكـ درخت به هنگامي بِبَندند دستِ مرا شاخ و برگ، افكار و زبانم بِدَرند به رَخْتاو يارِ من است غم و غمخوارِ من است من به وصل او آمده ام، او روزِ شبِ تارِ من استبوستانِ ابي و گلستانِ الي هر دو زيبايند همچو بالِ

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:24

روز مولودت مباركـ

همه ي عاشقانه ها تقديم يكـ نگاهت

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:24

شبِ ميلادِ تو از اين هفتْ سما، خير و نيكيِ عميق بِبارددر دستِ دلم يارِ مَه رو، در اين شبْ انگشتريِ عقيق گذارداين جامِ زرينِ عشقِ نابِ دلم ، هديه يِ جشنِ تنِ توستبيماري و بيداري و اَنفاسِ نفس هايِ تنم قربانيِ جشنِ رَهِ توستناخودآگاهِ اذهانِ من ،اينسان هَردَم تو را يادآورستمردِ پيروزيِ ميداني و خالق در اين شب آوَرَستدستِ اهريمنِ پريشانْ احوال از دلت كوتَه بُوَدآرزويِ منِ ديوانهِ پري با تو همه جا وصل بُوَدسَرسبزي و تابشِ انوارِ ايّام ،همه از يُمنِ وجود توستدر طالعِ مهتابيِ قلب پُر آشوبِ دلم عطرِ حضورِ توستجشنِ ميلادِ تنت بر من و اين عالمِ مستانه يِ بيدار مباركـحضورت مي رسد با افسون و افسانه يِ دَهرِ بيمار به تباركـ #گلستان ابي لي #تولدت مباركـ

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:24

تويِ اين جنگلِ سبز، پيچيده صدايِ طنين اَندازِ لحنِ قَرقاولبا صوتِ صدايِ مغرورش، دَست در سازِ كَرنا بُردمن بَر قله يِ پيروزي و وصل، ياران همه مستانهكفْ بَر دست و به لب همه رَقصانند همچو به ديوانهمي نوازم نوايِ عشق، من با پيچشِ موي يار و تارِ دلمتا به خلق كه هيچ ، همه عالم بدانند در داشتنِ ديوانهِ پري بَرترمتا برقصد شبِ مولودِ منْ دستِ يارم همچو برگِ پاييز بَر تَنماو نوازش كُند تنِ عريانِ صدپاره يِ من كه من بي او جان بَر لَبمشهريور و گرما بِگرفت دست عشقِ نيلوفريِ آذر و سرماجمعِ عددِ طالعِ ما شود، هفت سما و هفت زمين و يكـ دنيامن و يارم از زير و زِبَر در اَطلسِ دنيا همه جا باخته ايماز قادريِ قدرت ما بَر فَرازِ قُله، سويِ اوج تاخته ايم از مِهر و محبت در اَفضلِ افلاكـ ،يك افسونگريِ ناب بِساخته ايم در خورشيدِ تابان و كوره يِ عشق ، دلِ عريان گُداخته ايم او تنِ عريانِ من است ،او خِرَدِ جان و همراهِ من است من ديوانه و مستانه و رقصانه به دورش بِگردم او جامِ من است #گلستان ابي لي #تولدت مباركـ

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:24

امروزِ مولودِ تنتْ كه دلم، تنگِ دلت گَشته و بيمارروح و اين هُرمِ تنِ عريانِ تنم وصلهِ به ديداريادِ تو هَردَم و هَرلحظه به بالينِ دلم استتا يومِ وصال،قلبِ من آويزه يِ شاهينِ تنت استآرزويم همه اين است كه يِكتازْ در اوجِ قله ها باشيتار و پودِ اهريمنْ بسوزاني و موجِ شعله ها باشيتبِ ديدارِ تو امروز سَر از پايِ وجودم را در بَر داردجشنِ ميلاد تنت، بيكرانِ آغوشِ رؤيايِ دلم را در بَر داردمن به جانِ بختِ بيمارِ دلِ يارِ دلم وصل شده اممن به رويِ لُطفِ نازِ تنِ يارِ تنم نَهر شده ام گرچه امروزِ مولود، به ديدارِ قله يِ اُوجت نرسانم مندر اين عالمِ دوّار ققنوسِ روحِ تنم را به خودت برسانم من الهه يِ عشقِ نابِ آرزوهايِ يارِ با وفايم شده امهمه عالمِ دنيا به حسرت شده و من ستايشگرِ يارم شده ام #گلستان ابي لي # تولدت مباركـ

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:24

من و اين آخرِ پاييز و پنجره يِ بازِ كنارِ كوچهاولِ اين هفته بدونِ يار و ديدارِ فردايِ كوچه نيرنگِ خزان و ايّامِ بي تو و اشكـ من و دلهرهرنگِ حنايِ دلِ يار و آشوبِ ديدار تو و دلهرهدل تنگِ من و بي تابيِ اشتياقِ ديدار و وِصاليادِ آغوشِ شاهينِ تنِ نازِ تنت و رقصِ پَر و بال بويِ عطرِ تنِ زيبايِ تو را از جان و تَنم مي طلبملحنِ سخنِ شوقِ دلت را از سويِ خدا مي شنومتارِ دلم و ذوقِ آيينِ نفس هايت هَردَم به دلم ميزَندققنوسِ عريانِ تنت هر لحظه و ايام سويِ دلم ميپَردسيمرغِ زرينِ دلم بي تو به آذينِ سكوت نشستهدلِ اين ديوانهِ پري با دلبري،چَشم به راهت نشسته #گلستان ابي لي

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:24

شبِ ميلادِ من است،يارم به وصال هم آغوشِ من استدودِ تنباكو در سَرم، در اين شب، يار همكامِ من استمن و اَدراكـ و فضيلت بِنشستيم بَر سرَ سفره يِ يارمي دهد فرمانِ يارم كه به سيمرغِ افسونگري و عشق بيارماهِ تابان بَر سفره يِ يار در تُنگِ بلور مي زَنَد بانگِ بلند، عشق آمدجامِ زرينِ خورشيد تابان را بنوش كه در مژگانِ آذر، بهار آمداين يومْ مباركـ به تباركـ شده است وصلِ من و ماهرخممن با عطرِ تنِ نازَش بِكردم غُسل تا از بدي پاكـ شدممن بِكردم جَنگ با پستي تا به لطفِ يار از اهريمن آزاد شدمپيچِشِ زلفش به سَر و پايِ جهان زنجير شده ست تا كه آباد شدممن بِگردم شب و روز، همچو اين دورانِ دوّار به بَرشقَسم به آن خالقِ هستي كه جهان برايِ چشمانش كم استرودِ سرخِ خون من جاريست در رگ هاي تنم تا آن روز كه من ماهي باشم و يار، دريايِ بَرَم #گلستان ابي لي #روز تولدت

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:24

نردبانِ بُلنديست اين گره يِ طالعِ بيمارِ من و يارهر پله به يومِ ايام چرخاندهِ اين اصلِ چرخ و فَلكـداريار در علمِ وصال و منْ عارفِ ديوانه يِ كيش او پَريزاده شدُ و من ديدهِ بَستانه وُ مَستانه به پيششده قانونِ تنم رسمِ عطرِ تنِ پاكـِ ديوانه پريمنُ و بيداريُ و شبِ وصل به ماهِ شب والاتريتنِ عريانم به نازش ميزَند تازيانه تا تاخت كندمنِ مجنون و به حيرونِ احوالم به تنْ داغ كنددستِ يار پيچكـ داغ همچو رودِ روان بَر تنمبا دل و مستانه و ديوانه بگيرم يار را در آغوشِ بَرَماو به نازي ميكند دلبري و افسونگري و تنْ نازيماه و خورشيد، ارمغانِ ارغوان الهه يِ عشق بازيمست و مدهوش شَوم ، با عطرِ تنش شور شَومگر نظري بَر ديده يِ من بُگشايد، همچو ديوانه بيهوش شَومآن برقِ نگاهش نكندْ صبر تا كه زبانْ سخن بُگشايدشَوم آن پادشهِ زرّين پوش كه در عُمقِ نگاهش بايد، تاج به زمين بُگذارد #گلستـانِ ابـي لـي #باهميـــم

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:24

اين شبِ يلداييِ سالِ وصال از راه رسيد يارِ زيبا رويِ آذرِ بي مثال از ماه رسيدمن و تو مست در اين كوچه يِ ديدار به خلوت بِنشستيم در اين يلدايِ روزانه يِ قلّه به شكوهِ تن جشن بِرقصيمآذرِ سرما در بَر يارِ جانم با گرما رو به پايان استاين راهِ پرآشوبِ وصلِ گرانِ من و يارم رو به سامان استالطافِ لطيفِ دستانِ پرمهرُ و آشوبِ بي تاب دلمروز يلدايِ ديدارِ يار استُ و سخنِ پُر عشقِ دلمتا هستيِ انفاسِ اين چرخِ دوّارِ فلكـ به كامِ ما شودكائناتُ و عددِ طالعِ ما وُ خالقِ هستي هم به راهِ ما شودتا نهايت ، شعرُ و سخنِ اين عشقْ به كَران ، بَرتر باشددر رَهِ عشقِ تو، مِهرِ عريانِ دلم به جهان، سَرتر باشدتو يارِ من و همراهُ و غمخوارِ منُ و عارفِ وارسته كلامتو همپايِ خزان من و دستِ زمستانِ منُ و عالمِ پيوستهِ مَراميارِ من با چشمِ بينايِ افشانُ و رخشان، بوسه به دست مي زَنددلِ ديوانهِ پري با دستِ سيمرغِ عريانِ تنت، تاجْ به سَر مي زَندحافظ به خيال، بِنازد به شاخِ نبات و اميال و به غزالِ فالنَداند كه رسانَد خدايَم، تو را به آغوشِ منِ ديوانهِ وصال #گلستان ابـي لـي # شبِ يـلدايِ ابي لي

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:24

در شهر شلوغ است، همه جا غوغا و بَلوا شده استآذرِ ما بارِ سفر بسته، اي يار امشب شبِ يلدا شده استشبِ تَركـ است نه مرگ، هر چه اين حصارِ دوّار بلند استهمه با شوقِ ديدارِ تو هستند، اين طالعِ من به تو بَند استآن خالقِ هستي بُكند بازي با آن گويِ سپيدِ برفْ گونَشتا ديده به ديدارِ تو بُگشودم، غم و اندوه بار به دوشَشامشبْ شبِ پايانِ تو نيست، همسانِ يه آغازِ سپيد استهمسانِ يه رَه رو با كوله يِ عشق همراهِ رفيق است اي حافظِ عاشق بكن امشبْ به كتابِ اسرارْ تو نازمنم امشب بِگُشايم آن زبانِ سنگين را با شوق به رازتو بگو از معشوقي و عشق و وصلِ يكـ افسانهمن بِنالانم زبان را به اشعار، زير لبْ ديوانه و مَستانهتو بگير فالِ شوقِ يارم را به نيّت با اشعارِ سپيدمن به ديدارش بَرَم آن طالعُ و اِقبال را بي دريغمن خالصانهِ مُخلصِ يار شدم، با سختي و هستيِ جهان هَمراه شدمهر چند اشعارِ تو باشد بي كرانِ آسِمان، من در شَبش ماه شدماگر باشد سخنِ اَبياتَت راهِ درازلبم بُگشايد به سخن از صندوقچه يِ رازاز سنگينيِ واژه هايِ بِيتم ، ترمه مَه پوش شُدستوصلِ من ختمِ وصال، عالمِ ديوانهِ سپيدپوش شُدستطالعِ من و يار چو آن حصارِ دوّار

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:24

قلم از دست فِتاد، ديده بَر رويِ زيبايِ تو تاختخيالم با پَرِپروازْ گره يِ بختِ مرا با سَرِ سُودايِ تو بافتهمهِ دَهر پُر از تنگْ دليُ و آشفتگيِ يارِ من استاين والايي و شيدايي و شهر آشوبي از نَفَسِ يارِ من استجايگاهِ والاي تو در دَهرُ و جهان، فردوسِ بَرين استتمنايِ دلْ آراميِ من در وجودِ نازنينت، به اين است دستِ مجنونِ تنت به كرانِ آسمان خواهد رسيدعزتُ و جاهُ و مقامْ ، به پايِ يارِ من خواهد رسيدسكوتِ دَهر، خاطرِ اين جمعه يِ بي وصالِ من استبلندِ قُلّه به انتظارِ صدايِ صامتُ و بيدارِ يارِ من استمن به مثالِ ليلايِ ديارِ دولتِ مجنونت شده ام من شهزاده يِ دَشتِ آرزوهايِ جُنونت شده اممن به ليلي بودنِ اين قصه يِ مجنونيِ تو بِبالماين همه آرزوهايِ نابُ و مَحالم را زِ تو خــواهم #گلستـان ابــي لــي # افتخارِ هميــم

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:24

آبيِ صافِ دلِ شهر امروز خاكستري استرنگِ نيستيُ و هستيِ يارْ در اين دلبري استاز بهارْ تا به خزانِ اين شهر، مستُ و مدهوشِ باده يِ عشقِ هَميم زمستان شدُ و چهارْ فصلِ دِگرِ اينْ سال، ساغرِ دستِ هَميمبارانِ بي ديدارِ تو بَر سرِ اين شهر است و ما پَريشانِ هَميماشكـِ بي امانِ آسمان بَر دلِ تنگ است و ما نالانِ هَميمايامْ به شوقِ فَرجامِ تو در اين رَه به لحظه هايِ آخر استاين نبوغِ مردانِ جهان در بَر چَشمِ تو سَر به زير است اوجِ قُلّه يِ اين دَهر همه در دستِ نبوغِ يارِ من استمن در گوشِ فَلكـ فرياد كنم كه اين يار، مالِ من استشاهينِ اقبال در سرديِ اين سرما به بختِ من و يار استقُقنوسِ زرينِ طالعِ بيداري و بيماريِ عشق، تاجِ سرِ يار است #گلستان ابـي لـي # توي راه موفقيت

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:24

بَه چه تلخ است اين دودِ غليظِ كامِ سنگينِ منِ پُرتوان اين رَهِ مغز است به پيروزيِ پايدار چو تير و كمان من و اين شب و شامگاهِ دل انگيزِ محفلِ يارمباز به عيد است اين جشنْ به زيباييِ مهتابْ كنارممن كه مستانه خرسَندم از اين وصلِ خزانْ با بهارانشبُ و روزُ و ايام بِرقصم من دورِ يار در كوهسارانمن در آغوشِ طنين گونه يِ يار ارمغان، جان بَر كف دَهمبه چشم اندازِ تنِ نازِ ظريفش بَر خالِقش من كف زنم #گلستان ابـي لـي #جشن موفقيتت

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:24

من و اين آشوبيِ دل، بَستهَ ست به مِهرِ نگاهِ يارمروشنيِ آفتاب و بهارِ شهر وصل است به سبزيِ ديدارِ نگارَمسودايِ بازارِ بُتان در اين دَهر به گوش استساغرِ باده يِ عشق در اين فصل به نوش استبه اين رسم و به اين آيين ، من و يارم هم قسم شديمزير بارِ نگاهِ سنگينِ رقيبان اين شهر، هم قَدم شديممن و يار نالانِ اين بازيِ روز افزونِ چهره يِ رسوايِ پُر نقاب شديمخسته از اَطوار و اعداد اين دستِ بي آشنايِ پُر نِزاع شديمتاريُ و تيرگيِ دل آسمان اين دَهر از فَراقِ يار من استهمه اشعارِ شورانگيزُ و عشق آلودِ من از نفسِ يار من استمي چكد بارانِ دلم بَر گونه يِ رخسار سپيدم بي يار مي گُذرد ثانيه ها و ساعت هايِ ماتم زَده ام بي عاردلم تَرسانُ و لَرزانِ غروبِ قلّه ي شب هايِ بي ياردعايم در همه احوال باشد پايداريِ يار و عشقِ بيداراَثرِ دستِ هُنر پَروَرِ ما بَر بلندِ قلّه يِ عالم بدرخشَدآوازه و نامِ من و يار بَر سپيدارِ اشعارُ و نبوغ بِدرخشد #گلستان ابـي لـي

برچسب: نویسنده: پرهام عابدی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 16:24

صفحه بندی